![]() |
![]() |
|
| درد و دل دانشجویی |
|
خانوم فال مي خواي... يه فال بخرين... خانوم تو رو خدا يه فال ازم بخرين... اين صداي يه دختر بچه ي هشت ساله اي بود كه تو چشماي قشنگش يه غم هشتاد ساله موج مي زد. آره ، يه غمي داشت چون حسرت يه زندگي راحت تو دلش مونده بود.حسرت رفتن به مدرسه ، حسرت يه لباس قشنگ ، حسرت يه عروسك مو طلايي خوشگل و حسرت خيلي چيزهاي ديگه. گفتم: اسمت چيه؟ گفت: گلناز. گفتم: گلناز كلاس چندمي؟ گفت: كلاس چندم؟ من كه مدرسه نمي رم. گفتم: مگه چند سالته؟ گفت: مامانم مي گه هشت سالمه. گفتم: پس چرا مدرسه نمي ري؟ گفت: واسه اينكه بابام مي گه ما پول نداريم و بايد كار كنيم. من هم بايد كار كنم و پول درآرم. گفتم: خودت دوست داري كار كني؟ سكوت كرد. اما سكوتش بلندتر از هزاران فرياد و ضجه بود. ازش يه فال خريدم. اين فال هم مثل بقيه فالهايي كه تو دستش بود خبر از يه آينده ي خوب و رسيدن به اون چيزي كه مي خواي بود. دلم گرفت . با خودم فكر كردم كه شايد گلناز و خيلي هاي ديگه مثل گلناز آرزوي اينو دارن كه يكي بياد و بايه چيزي بهشون از يه آينده خوب و آروم واقعي خبر بده. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 16:42 توسط ساحل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ما جزء هزاران دانشجوی این کشور پهناورهستیم و با توکل به خدا راهی را شروع کرده ایم که بدون یاری تو موفق نمی شویم پس ما را یاری کن.
اگر احساس می کنی کسی به حرفهایت گوش نمی دهد آنها را بنویس و برای ما ارسال کن خوشحال می شویم. Sahel.rasta@yahoo.com |
| پیوندها |
|
الیاس خزان یه بنده ی خدا تخته سیاه روابط اجتماعی مناسب یا......... عشق ورزیدن یعنی همکاری با خدا طاروس آواژیک یه نفس تازه مبتا دریای بی ساحل بچه محل |
|
RSS
|