![]() |
![]() |
|
| درد و دل دانشجویی |
|
سلام من دوست دارم سرگذشت تلخ زندگیمو برای شما بگم شاید یه کم خالی بشم ، یعنی در اصل دلم می خواد درددل کنمبا اجازه؛ اسم من ساراست و الان بیست و پنج سال دارم نه ساله بودم که پدرم و از دست دادم اونم با حادثه بدی ، پدرم اعدام شد من موندم و چهارتا برادر و یه مادر ، مادرم خیلی زحمت ما رو کشید ، خیلی سختیها رو به جون خرید و ایستادگی کرد که ما کمتر احساس کمبود کنیم و به حق از هیچ گذشتی هم دریغ نکرد نمیخوام از پدرم بد بگم ولی در کنار صد تا حسنی که داشت چند تا عیب بزرگم رو هم پوشش می داد ، یکیش رفیق بازیش بود بعدی ولخرجی و بعد از اونم زنی که به عنوان هوو سر مادرم اورد ولی خوب مادرم همیشه می گه به خاطر حسناش و به خاطر مردونگیاش و مرد بودنش این چیزا اصلا براش مهم نیست و کاملا هم تو این مورد صداقت داشت چون جدای از این که دیگه ازدواج نکرد سعی کرد جوری زندگی کنه که حداقل شرافت و ناموس پدرم رو حفظ کنه.ولی همونجوری که همتون هم می دونید همه چیز همیشه تماما پاک نمیشه و اثراتی داره مثل همین موضوع مرگ پدرم که مادرم همیشه ازش می ترسید مخصوصا سر مسئله ازدواج من ، که از غریبه ها می ترسید به خاطر اینکه این موضوع چوب بشه کوبیده بشه تو سرم و اینکه سرکوفت بشنوم و خودم هم ازدواج فامیلی رو دوست نداشتم ولی به هر صورت بعد از آمد و رفت چند تا خواستگار مادرم بلاخره با منطقش و بیشتر از اون به خاطر اینکه دوست نداشتم بهش نه بگم با ازدواج من با یکی از بستگان پدرم موافقت کرد در صورتیکه درسته که فامیل بودیم ولی از لحاظ فرهنگی مثل هم نبودیم و کاملا شرق و غرب ولی بلاخره نامزدی و به سرعت برق عقد در کنارش امد و گذشت.منطق مامانم این بود که پسره رفیق باز ، قمارباز ، زنباز ، الکی و معتاد نیست به هر حال اینها استدلالهای مامانم بود و منم رو قبول داشتم که خیلی خوبه و حتی لازم ولی به نظرم کافی نبودن اما بلاخره مادرم پیروز شد و منم مغلوبی که خودم تسلیم شده بودم بدون هیچ درگیری شاید عقلم به اندازه الان نبود وگرنه به هیچ قیمتی حاضر به این کار نمی شدم.خلاصه چهار سال و نیم پیش به مدت شش ماه نامزد بودم به مدت دو سال و یک ماه عقد و الان دو ساله که عروسی کردم از همون دوران نامزدی پشیمون شدم به چند دلیل به دید من اون خسیس بود ، مشکوک بود و بدبین ولی همه گفتن اینا مال دوره نامزدیه بعد خوب می شه ، عقد شدیم دوباره اون دو خصیصه رو داشت به اضافه این که دیگه ایمان پیدا کرده بودم که اهل کار کردنم نیست راستی تو پرانتز بگم که سربازی هم نرفته بود و هنوزم نرفته ، و این براش بهونه خوبی بود که کار به سرباز نمیدن!!! اینطوری بازم مخالفت من شروع شد و بازم گفتن بعد از عروسی خوب می شه و منم به خاطر مادرم و بردارهام دندون رو جیگر گذاشتم ولی الان بعد از مدت دو سال که از عروسیمون هم می گذره می بینم که واقعا همه چیز رو باختم زندگیم ، جوونیم ولی هیچ امتیازی به دست نیاوردم فقط از لحاظ روحی و حتی جسمی داغون شدم و الان بعد از چهار سال و خرده ای دیگه مطمئن هستم که نمی تونم باهاش زندگی کنم دیگه به مامانم تمام حرفام و زدم و اونم می دونه که به اخر خط رسیدم ولی بازم می گه یه مقدار دیگه تحمل کن ولی واقعا دیگه برام سخته من سرکار برم و در عین حال درس بخونم ولی اون از صبح تا شب تو خونه پای تلویزیون به نظر شما به این میگن مردونگی یا به این آدم میگن مرد؟! و این اصلا می تونه تو پیری مثلا عصای دست من بدبخت که از صبح تا 6 بعدازظهر سرکارم بشه؟! ببخشید که با حرفام باعث ناراحتیتون شدم ولی اینا رو گفتم که لااقل بقیه از این زندگی عبرت بگیرن و خودشون تو حچل نندازند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مهر 1386ساعت 11:43 توسط ساحل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ما جزء هزاران دانشجوی این کشور پهناورهستیم و با توکل به خدا راهی را شروع کرده ایم که بدون یاری تو موفق نمی شویم پس ما را یاری کن.
اگر احساس می کنی کسی به حرفهایت گوش نمی دهد آنها را بنویس و برای ما ارسال کن خوشحال می شویم. Sahel.rasta@yahoo.com |
| پیوندها |
|
الیاس خزان یه بنده ی خدا تخته سیاه روابط اجتماعی مناسب یا......... عشق ورزیدن یعنی همکاری با خدا طاروس آواژیک یه نفس تازه مبتا دریای بی ساحل بچه محل |
|
RSS
|