![]() |
![]() |
|
| درد و دل دانشجویی |
|
آن روز كه نوري در تاريكي جهالت درخشيد و هر چه تاريكي بود،برد و آن روز كه امواج تابناك صداي رسالت، قنديل هاي سكوت را شكست و مردم نما ها را از خواب زمستاني بيدار كرد و هدايت را به آنها عطا كرد و آن روز كه ساقه ي اميد در پهندشت يأس روئيد و رشد كرد وآن روز كه فضاي آسمان و زمين به عطر بعثت نبوي(ص) معطر شد. آن روز ديوار خواب خراب شد. بيم گمراهي از كلبه دل رانده شد و همگي ترس را از چاه وچاله و فراز و نشيب و دشت و تپه جواب كردند.آن روز ، روز طلوع نور بود در تاريكي ، درخشش علم و عقل بود در تاريكي جهالت و نافهمي.پرتو هاي انوار هدايت بود در گستره ضلالت . آري ، آنچه كه پيامبر براي آن آمد ، علي (ع) ادامه دهنده ي آن بود. هنوز فرياد پيامبر در گوش ها طنين انداز است : هر كه به كشتي نبوت من در آمده است ، اينك در ساحل امامت علي (ع) پياده شود و گرنه بي ترديد غرقه مي گردد. آمده بودم كه از ظلمت وارهانمتان، و اينك خورشيد در دستان علي است. آمده بودم كه از عذاب الهي بترسانمتان، بترسيد از خيانت به علي. آمده بودم كه راه بهشت را بنمايانمتان، پا جاي پاي علي بگذاريد. آمده بودم كه دين را بياورم، صراط مستقيم ، علي است . دين، علي است به تمامه. علي مظهر اتم و اكمل دين است. راه ، با علي هدايت است و بي علي ضلالت. آن ندا كه آن روز علي را اقامه كرد ، و آن دست كه آن روز دست علي را بالا گرفت و آن كلام كه آن روز براي علي عليه السلام جاري بود امروز اينچنين به زبان حال طنين انداز است : راه با مهدي (عج) هدايت است و بي مهدي(عج) ضلالت. او قيام خواهد كرد حتي اگر يك روز از عمر دنيا بيشتر نمانده باشد. آن دست كه امروز در دستهاي مهربان مهدي قرار گيرد و با او بيعت كند، فرداي قيامت همراه با غديريان پايدار، در دست هاي مبارك رسول خدا(ص) جاي مي گيرد. «عيد غدير را به همه شما دوستان خوبمون تبريك مي گيم و آرزو داريم كه به همه ي آرزوهاي قشنگتون برسيد.» |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 9:49 توسط ساحل |
|
|
سرگذشتي که مي خوام براتون بنويسم، با سرگذشت هايي که تا حالا خوندين کمي فرق داره. اکثر سرگذشت ها درباره بي وفايي ها و نامردي هاست اما من مي خوام قصه يه زندگي مشترک رو بگم که با عشق وحشتناکي شروع شد اما الان توي بد وضعيتي گرفتار شده و داره به سمت جدايي مي ره. از همه کساني که اين داستان رو مي خونند خواهش مي کنم نظراتشون رو بهم بگن تا شايد بتونم زندگيم رو عوض کنم وقتي 19 سالم بود توي دانشگاه با يکي از همکلاسي هام به نام نادر آشنا شدم. اوايل فقط يک آشنايي ساده در حد سلام و خداحافظي بود اما کم کم هر دومون يه حس ديگه نسبت به هم پيدا کرديم. و تصميم گرفتيم درباره اين احساس با هم صحبت کنيم. راستش اين درخواست رو من از اون کردم چون توي دانشگاه زياد وضعيت خوب نبود و همکلاسي هامون داشتند کم کم برامون حرف در مي آوردند. و اين براي من که يک دختر بودم بدتر بود. براي همين غرور رو کنار گذاشتم و تصميم گرفتم بهش بگم که دوستش دارم. اون آدم مغروري بود اما بي نهايت با عاطفه و با محبت. اين رو وقتي بيشتر باهاش آشنا شدم فهميدم. ظاهرش خيلي خشک بود ولي وقتي باهاش صميمي شدم، محبتش رو واقعا لمس کردم. اون روز توي يه پارک نزديک دانشگاه قرار گذاشتيم و تا شب با هم حرف زديم. نادر بهم گفت که کم کم داشته تصميم مي گرفته که بياد جلو و به من بگه که دوستم داره اما مي ترسيده که جوابم منفي باشه. اون روز تصميم گرفتيم به خانواده هامون اطلاع بديم تا همه چيز رسمي بشه. اما خانواده من مخالفت کردند. دليل مخالفتشون هم اين بود که شناختي نسبت به خانواده نادر نداشتند. همچنين اون ها خانواده پر جمعيتي بودند اما خانواده من يک خانواده 4 نفره آرام بود. از نظر اقتصادي هم با هم فرق داشتيم. نادر اصرار مي کرد که بابام رو ببينه تا شايد بتونه نظرش رو عوض کنه. با کلي تلاش و خواش و تمنا تونستم بابام رو راضي کنم تا با نادر حرف بزنه. اونها 4 بار همديگه رو ديدند و جواب بابا و مامانم فقط نه بود. اما من و نادر خيلي همديگه رو دوست داشتيم و بايد با هم ازدواج مي کرديم! بعد از 4-5 بار ملاقات با خانوادم، بالاخره اونها رضايت دادند که نادر با خانوادش بياد خواستگاري. 2 ماه بعد از خواستگاري، تونستم با هر زحمتي که شده جواب مثبت رو از بابام بگيرم و قرار عقد بذاريم. مي دونستم که خانواده نادر از نظر مالي متوسط هستند و شايد عروسي مجللي نداشته باشم اما برايم مهم نبود. خيلي خوشحال بوديم. بالاخره انتظارمون به سر رسيده بود و قرار بود مال هم بشيم. توي يک روز باراني زمستون عقد کرديم و ديگه خيال هر دو مون راحت شد. 1 سالي که نامزد بوديم از بهترين دوران زندگيمون بود و من هنوز هم حسرت اون روزها رو مي خورم و دلم مي خواد دوباره اون روزها تکرار بشن. کم کم به فکر خريد عروسي افتاديم. اصلا اجازه ندادم که چيزهاي گرون بخريم. حتي سرويس طلام رو هم خيلي ساده و ارزون برداشتم. از خيلي چيزها چشم پوشي کردم تا به نادر فشار نياد. خانوادم هم خدا رو شکر حالا ديگه با همه چيز موافق بودند چون از نادر خوششون اومده بود و وقتي مي ديدند که ما با هم خوشبخت هستيم، اونها هم راضي بودند. توي خانواده ما مهريه هاي خيلي بالا رسم بود. اما خانواده من به خاطر من و نادر نذاشتند که مهريه ام بالا باشه. روز عروسيمون خيلي استرس داشتم. همه دخترهايي که اين روز رو تجربه کردند مي دونند من چي مي گم. دلم مي خواست مراسم خوب برگزار بشه. خانواده هاي ما با هم خيلي فرق داشتند. حتي طرز حرف زدن و لباس پوشيدنشون هم با هم فرق داشت. توي سالن عروسي تابلو بود که چه کساني فاميل داماد بودند و چه کساني فاميل عروس. خلاصه که هم روز خوبي بود و هم روز بد. مي ترسيدم که فاميل ها به مامانم اعتراض کنند که چرا دخترش رو به يه خانواده سطح پايين داده. اما هيچ کدوم از اين اتفاق ها نيفتاد و همه چيز به خوبي و خوشي تموم شد. و اون شب شد بهترين شب زندگي من و نادر. وقتي مراسم تموم شد و همه رفتند، ديگه فقط من و نادر مونديم . چيزي که ماه ها بود آرزوش رو داشتيم. 1 ماه بدون هيچ گونه مشکلي گذشت و ما با هم خيلي خوب بوديم. اما بعد از 1 ماه تلخي ها شروع شد. مشکلات ما از روزي شروع شد که مي خواستيم توي يک روز تعطيل، بريم ديدن خانواده هامون. چون خانواده من اون روز عصر جايي دعوت داشتند، ما تصميم گرفتيم اول بريم اونجا و بعد براي شام بريم خونه باباي نادر. اما ... شب که رفتيم اونجا، پدر و مادرش برخورد بدي باهامون کردند. ظاهرا دلخور شده بودند که چرا اول اونجا نرفته بوديم. هر چقدر براشون توضيح مي داديم که دليل موجهي براي اين کار داشتيم اونها قبول نمي کردند. خلاصه اون شب به هر بدي بود گذشت و من و نادر فکر کرديم که تا چند وقت ديگه از دلشون در مي آد و فراموش مي کنند. آخه واقعا موضوع مهمي نبود. اما اشتباه کرديم. سر همين موضوع کوچيک اونها روزگارمون رو تلخ کردند. هر روز بهونه، هر روز گله، هر روز ناراحتي. زندگيمون فقظ شده بود رسيدگي به دلخوري هاي خانواده نادر. ديگه آرامش نداشتيم. هر کاري مي کرديم مي ترسيديم اونها ناراحت بشن. تا 1 سال همين جوري گذشت و براي من و نادر هنوز زندگي با تمام اين مشکلات، خيلي شيرين و دوست داشتني بود. کم کم خانوادش بهونه بچه دار شدنمون رو مي گرفتند. اما به خاطر کم خوني شدي دکتر به من اجازه بچه دار شدن رو نمي داد و مي گفت که اول بايد مشکل کم خوني ام حل بشه. اما خانواده نادر فکر مي کردند که من بچه دار نمي شم و اين حرف ها بهونه است. اين مشکل رو دائما به نادر گوشزد مي کردند که چرا زنت بچه دار نميشه. نادر اوايل اصلا اهميت نمي داد اما کم کم انگار ديگه بريد. حرف هاي خانوادش کم کم روش اثر مي گذاشت. اون که هميشه لحن کلامش با من محبت آميز بود، به راحتي سرم داد مي کشيد. گاهي مثل بچه ها بهونه مي گرفت و لجبازي مي کرد. خدا خودش شاهده که من خيلي سعي کردم با خانوادش کنار بيام و اگر از چيزي دلخور مي شن، از دلشون در بيارم. اما حالا با خود نادر نمي دونم چي کار کنم. با اينکه هنوز مي دونم دوستم داره و خودش هم گاهي مي آد و معذرت خواهي مي کنه، اما اين وضعيت بيشتر از 2 روز دوام نمي آره. چون وقتي با خانوادش حرف مي زنه، خود به خود بهونه گير مي شه. اونها دارند زندگيمون رو خراب مي کنند. من هميشه سعي مي کنم با نادر مهربون باشم، کارهايي که دوست داره انجام بدم، غذايي که دوست داره بپزم، خونه رو جوري که اون دوست داره تزئين کنم، لباسي که دوست داره بپوشم، توي خونه آرايش کنم و هميشه تميز باشم و خلاصه هر کاري که بتونه اون رو خوشحال کنه انجام مي دم. اما گاهي من هم کم مي آرم و عصبي مي شم. دلم نمي خواد پدر و مادر خودم چيزي از اين وضعيت بدونند چون خيلي غصه مي خورند. من دختر اول اونها هستم و اونها هميشه فکر مي کنند من خوشبختم. البته من واقعا هم خوشبخت هستم چون مال کسي شدم که دوستش داشتم ولي ديگرون نمي ذارند از اين خوشبختي لذت ببريم. مشکل ما اين نيست که از هم زده شده باشيم. هر دو مون ميدونيم که خيلي عاشق هم هستيم. مي دونم که اون خودش هم خسته شده. از کارهايي که خانوادش مي کنن اعصابش به هم ريخته و ناخودآگاه سر من خالي مي کنه. نمي دونم چي کار کنم. مي ترسم. من زندگيم رو دوست دارم. شوهرم رو دوست دارم. اون هم من رو دوست داره. اما زندگيم داره از هم مي پاشه. هر دو مون خسته شديم.اي کاش پدر و مادرها هم اين داستان ها رو مي خوندند تا از همين جا بهشون مي گفتم که زندگي بچه هاتون رو با خودخواهي هاتون خراب نکنبن. پدر و مادر نادر مي خوان ما رو از هم جدا کنند. ولي آخه چرا؟ اي کاش مي فهميدم هدفشون از اين کارها چيه. |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم دی 1385ساعت 16:10 توسط ساحل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ما جزء هزاران دانشجوی این کشور پهناورهستیم و با توکل به خدا راهی را شروع کرده ایم که بدون یاری تو موفق نمی شویم پس ما را یاری کن.
اگر احساس می کنی کسی به حرفهایت گوش نمی دهد آنها را بنویس و برای ما ارسال کن خوشحال می شویم. Sahel.rasta@yahoo.com |
| پیوندها |
|
الیاس خزان یه بنده ی خدا تخته سیاه روابط اجتماعی مناسب یا......... عشق ورزیدن یعنی همکاری با خدا طاروس آواژیک یه نفس تازه مبتا دریای بی ساحل بچه محل |
|
RSS
|