![]() |
![]() |
|
| درد و دل دانشجویی |
|
عشق اينترنتي شايد شما هم شنيده باشيد که ازدواج هاي اينترنتي هميشه هميشه ازدواج هاي ناموفقي هستند. اما اين دفعه خواستيم يه کار متفاوتي انجام بديم و يه ازدواج اينترنتي موفق را بهتون معرفي کنيم. بايد بگم اسمم امير، سنم 36 سال و مدير يه شرکت بازرگانی ام. اينو بگم که اهل چت کردن نبودم هر از گاهي تفريحي يه سري به چت روم ميزدم توي يکي از اين چت ها با دختري آشنا شدم به اسم تانيا که روسي بود، خيلي با هم صحبت کرديم تقريبا از همه چيز اون عاشق فرهنگ و ادب ايران بود و منم عاشق اون شده بودم بهش گفتم و قرار شد بياد ايران تا همديگه رو ببينيم اومد و بيش از بيش به هم علاقمند شديم و تصميم گرفتيم به خانوادهامون اطلاع بديم. وقتي به پدر و مادرم گفتم اول مخالفت کردند ولي وقتي بهشون گفتم که من و اون واقعا همديگه رو دوست داريم و خوب همو ميشناسيم موافقت کردند . نمي دونم شايد واقعا راضي نبودن ولي بخاطر اينکه من يدونه پسر هستم قبول کردن. تانيا هم به پدر و مادرش خبر داد و قرار شد ما براي آشنا شدن خانواده ها و انجام مراسم خواستگاري به روسيه بريم. وقتي خانواده هامون با همديگه آشنا شدن با اين ازدواج موافقت کردند. تانيا قبول کرده بود مسلمان بشه و در ايران زندگي کنه چون همينجوري که گفتم عاشق فرهنگ و ادب ايران بود. خلاصه در يه مسجد در روسيه مسلمان شد ويه عقد خصوصي گرفتيم و به ايران برگشتيم و در ايران هم يه عروسي مفصل گرفتيم. حالا که 4 سال از ازدواجمون ميگذره تانيا سال آخر ادبيات فارسي دانشگاه تهران و منم توي کارم موفقم و با هم زندگي خوبي داريم و خيلي خوب همديگه رو درک مي کنيم. اينم يه جورش بود اما بايد قبل از اين ازدواج ها از همديگه شناخت کافي داشته باشيم. و فکر نکنيم که همه اين ازدواج ها موفق و يا ناموفق اند. اگر ما در اين جور ازدواج ها صداقت را پيشه کنيم نصف بيشتر راه را براي يه ازدواج موفق رفته ايم و بقيه آن .................... . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 21:34 توسط ساحل |
|
|
شايد آدماي از جنس بلور امروز آدماي گمنامي باشن که بعضيا ميگن اين آدما رو بايد در عصر بي عاطفگي سوزوند. شايد بلوراي مصنوعي مد شده خريداران زيادي داشته باشه. اين حرفا خيلي جاها ورقه سياه کردنه و تکراريه، کاش چيزي به برندگي شمشير پيدا مي کردم و اين همه تکرار و پاره مي کردم ، کاش با نخي پر از عطوفت و مهرباني عنصري نمادين مي دوختم، کاش ما هم مثل اين بلورا نخلستوني پر از مهر، عاطفه، فضيلت و معنويت با جونيمون پيوند مي خورد و توي سکوت نخلستون با دل تنهامون با خدامون، تنهاي تنها مي شديم. اين بلورا در بين آدمايي از جنس کريستال گم شدن، روي صورت اين آدما خاطره هايي از مهربوني چکه مي کنه و از روي گونه هاشون پايين مي ريزه. کاش مي تونستيم قطره اي از روي اين گونه ها بر داريم و تداعي کننده خاطرات اونا باشيم. اين آدما سرون که در عين قامت بلندشون بين بقيه گمنام موندن. به نظر من اين سروا وقتي خوشحالن که ازاون بالا سرواي بلند قامت ديگه اي رو ببينن که ريشه محکمي دارن و سبزن. اين سروا مثل اون درختي اند که هر چه بلندتر ميشن افتاده ترند. مي دونم، مي دونم که اگه با متروي تند زمونه هم برم نمي تونم به اونا برسم............... اميدوارم شما برسيد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 6:0 توسط ساحل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ما جزء هزاران دانشجوی این کشور پهناورهستیم و با توکل به خدا راهی را شروع کرده ایم که بدون یاری تو موفق نمی شویم پس ما را یاری کن.
اگر احساس می کنی کسی به حرفهایت گوش نمی دهد آنها را بنویس و برای ما ارسال کن خوشحال می شویم. Sahel.rasta@yahoo.com |
| پیوندها |
|
الیاس خزان یه بنده ی خدا تخته سیاه روابط اجتماعی مناسب یا......... عشق ورزیدن یعنی همکاری با خدا طاروس آواژیک یه نفس تازه مبتا دریای بی ساحل بچه محل |
|
RSS
|