![]() |
![]() |
|
| درد و دل دانشجویی |
|
داشتم فکر میکردم از این همه دردودلی که خواسته و ناخواسته به گوشم رسیده کدومشو براتون تعریف کنم. البته باید بگم که درسته بیشتر دردودل هایی که براتون گذاشتم تلخ، اما دردودلهای شیرین و پر از عشق هم هست که حتما دفعه بعد یکی از اونا رو براتون میذارم. اینو هم بگم که همیشه منتظر دردودلهای قشنگ شما هم هستم. اگه از قصه های شیرین زندگیتون برام بگین حتما همه ما استفاده مفید خواهم کرد. این درودل با بقیه خیلی فرق میکنه یه کم از محیط دانشگاه دور اما بالاخره برای خودش یه زندگی، یه دنیا، یه واقعیت و یه............ این یکی دردول از طریق ایمیلم برام رسیده و از ما درخواست راهنمایی کرده پس ما رو خوشحال کنین با همفکری هایی که با اون نازنین می کنین. باز هم ممنون ممنون نمی دونم گفتنش درسته یا نه ولی فکر کنم گفتنش بهتر از نگفتنش باشه اگه بخوام همه قصه مو بگم 3 روز باید وقت بذاریین. من در یه خونواده متوسط و فوق العاده مذهبی زندگی می کردم چیزی که در اون خونواده اصلا وجود نداشت عشق بود. هنوز باورم نمی شه ما چند بچه در کنار هم زندگی می کردیم ولی عشقی به هم نداشتیم یعنی جوری با ما برخورد کرده بودن که جز نفرت و حسادت نسبت به هم احساسی نداشتیم بدتر این بود که ما حتی از مادر هم محبتی نمی دیدیم اون فکر می کرد همین که غذا بپزه برامون کافیه هرگز اون روزا و بی تفاوتی های اونو فراموش نمی کنم ما حتی یاد نگرفته بودیم از همدیگه تشکر کنیم من خیلی حساس بودم و به این چیزا اهمیت می دادم و شاید به همین دلیل بود که وقتی با امیر آشنا شدم مثل تشنه ای که در بیابون خشک به چشمه خنک رسیده به محبتاش جواب مثبت دادم. من شناخت زیادی روش نداشتم همینکه هوامو داشت و بهم محبت میکرد بدون هیچ قصد و غرضی برام کافی بود جوری باهام رفتار می کرد انگار که من یه ملکه هستم و خوب یه بچه کمبود دار مثل من چی می فهمید و وقتی برای خواستگاری اومد خونمون فکر می کردم دیگه از این زندن آزاد شدم تازه اونجا بود که فهمیدم هر آدمی خونواده ای هم داره و خونواده اون زمین تا آسمون با ما فرق داشتن . گذشته از تمام تفاوت ها ، از بیخ و بن مخالف ازدواج اون با من بودن ولی من که تازه محبت میدیدم و شاید فکر می کردم دارم محبت می بینم هیچی برام مهم نبود جز اون خلاصه بعد از پافشاری های زیاد اون و من ما باهم عروسی کردیم ولی چه عروسی جز تحقیر و زخم زبون چیزی نشنیدیم هم از اون طرف هم از طرف خوانواده خودم ولی فکر می کردم وقتی با اون زیر یه سقف باشیم تمام مسائل حل میشه می تونم بگم من به نوعی از خونه فرار کردم تا یکسال همه چیز خوب بود ولی یه کم که بزرگتر شدم زندگی چنگ و دندون بهم نشون می داد ارتباطمو با همه قطع کرده بودم ما تنها شدیم از زندگی یکنواخت خسته شدم هر روزم مثل روز قبل بود با اینکه کار می کردم ولی از زندگی خسته بودم تا اینکه روزی فهمیدم همسرم معتاده ... ضربه بدی بود ... چیکار می تونستم بکنم ؟ به کی می گفتم ؟ مادر یا خواهر یا خونواده اون ؟ از کی میتونستم کمک بخوام ؟ همه چنان سنگر محکمی در برابر من گرفته بودن که نمی تونستم هیچ فکری بکنم اون هم که میدونست من هیچ کاری نمی تونم بکنم دامه داد بیکار هم شده بود من بیشتر و بیشتر افسرده شدم و در خودم فرو رفتم ازش بدم می اومد اونقدر ازش متنفر بودم که ارتباطمو باهاش قطع کردم روحیه امو از دست داده بودم تا اینکه چت رو یاد گرفتم چت منو از دنیای یکنواخت و مسخره ام دور میکرد و من لااقل مدتی خیالات مبهم نداشتم با آدمای مختلفی دوست شدم ولی این نوع زندگی هم برای من تازگیشو از دست داد تا اینکه با یکنفر ارتباطم بیشتر شد پسری بود که خیلی می دونست خیلی بیشتر از سنش ولی دید سیاهی نسبت به زندگی داشت خیلی با هم حرف زدیم و من تلفنمو بهش دادم شاید فکر کنین من خیلی آدم ضعیفی بودم ولی اینطور نیست من نیاز داشتم با یه نفر حرف بزنم چون بهترین سالهای جوونیم رو در تنهایی و سکوت زندگی کردم من انسانم و نیاز به همصحبت داشتم اون تا چند ماه به من تلفن میزد ولی من دیگه نخواستم باهاش حرف بزنم احساس خیانت منو از خودم متنفر کرده بود تا اینکه بی خیال شد بعد از اون به کارم چسبیدم حالا احساس میکنم تمام جوونی و توانم داره از دست می ره بدون اینکه من ازشون استفاده کرده باشم یا لذتی از زندگیم برده باشم میترسم هر آن این نیاز روحی و جسمی منو به راهی بکشونه که ......... حالا با وضعیتی که دارم میدونم که الان بهترین راه حل برای من طلاقه و اگه ازش شکایت کنم باید خونه رو ترک کنم تا زمان دادگاه که ممکنه دو تا شش ماه طول بکشه در این مدت کجا باید برم ؟ چیکار کنم ؟ برای اولین بار می ترسم من هیچ جا و هیچ کسی رو ندارم که ازم حمایت کنه حقوقم هم اونقدر نیست که بتونم محلی رو اجاره کنم به من بگین چیکار کنم ؟ اینم یه نوعش بود امیدوارم دیگه شاهد همچین بی محبتی هایی نباشیم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 13:55 توسط ساحل |
|
|
به نام خدايي كه در چشممان جاري است. آقاي من! به اين مي انديشم كه امشب چه سكوت عميقي به روي زمين پهن شده و چه فرياد وسيعي از سينه ي زمان مي جوشد. ملائك را نگاه مي كنم كه چه قدر مضطربانه، فوج فوج از آسمان نازل مي شوند. شما شأن نزول ملائكه ايد. چه بهانه اي بهتر از اين براي نزول فرشتگان؟ كه زمين امشب قرآن ناطق خود را به آسمان فرستاده است. زمين امشب خالي شده . بايست قرآن نازل شود وگرنه خلق نابود مي شوند. مولا! امشب شيعه از درد فراق به خود مي پيچد. به خدا راست فرموده ايد:« اگر كوهي مرا دوست داشته باشد، تكه تكه شده، فرو مي ريزد.» فداي تنهايي شما! اينجا بسياري هستند كه شب و روز دنبال تو مي گردند تا پاسخ پرسشهاي خويش را در يابند. اما بسيار جاي تو خالي است. اينجا بسيارند جان باختگاني كه تسبيح حضرت زهرا(س) به دست مي گيرند و ذكر« يا علي» مي گويند. اما امشب بغض سنگيني، گلوي زمين را مي فشارد. مي ترسم آتشفشانها سر باز كنند. امشب در هر مسجدي، فرزندان تو ميان مردم نشسته اند. شال هاي سبز به گردن انداخته و مثل تمام زمين سياه پوشيده اند. قرآن برسرنهاده اند. استغاثه شان « واعليا واعليا» است. علي جان! اين مردم را درياب ! كه پس از چهارده قرن، امشب به تشييع تو آمده اند. همين عاشقاني كه محرّم، مَحرم قافله ي كربلا مي شوند و پا به پايشان تا فراسوي خويش مي كوچند و در عزاي فرزندت، مي كوشند. شب غريبي است. تمام زمين بوي تو را دارد. آقا جان! قرآن برسر زمين است. ازآن بالا نيم نگاهي بينداز! يا علي!امشب دريا ها اشك، از پلك زمين جاري است. امشب دعا كن، سلام زمين را به مادرمان برسان و بگو براي فرج زمين، فرج شيعه، ظهور فرزندش، اميد انتظارها، دعا كند؛ كه جاده هاي جمكران هم به ناله و استغاثه درآمده اند. اي ساقي ميكده ي عشق! چراغ هاي مسجد، خاموش است و سينه ي ملائك و مردم پراز جوش و خروش. گوش كن! چه آهنگ غريبي است: « الهي بعليّ ، بعليّ ، بعليّ ، بعليّ ، بعليّ ،.....» |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 20:14 توسط ساحل |
|
|
تا حالا فکر کردین قصه زندگی ما آدما،قصه عجیبیه هر کدوممون واسه خودمون یه قصه ای و یه دنیایی داریم اما ....... اما چقدر زندگی آدم کوتاهه. یادمه یکی می گفت آدم وقتی به دنیا می یاد در گوشش اذون میگن و وقتی از دنیا میره بالای سرش نماز می خونند. پس میشه گفت زندگی آدم به فاصله یه اذون تا نمازه. چقدر ازاین زمان کم و از این فاصله کوتاه استفاده کردیم. ممکنه هرکسی یه چیزی بگه برای کار خودش هم دلیل داشته باشه،اما اینکه آدم از تک تک لحظه های زندگیش به خوبی استفاده کنه واقعا کار سختیه اما غیر ممکن نیست،شاید فقط یه کم تلاش،امید ، پشتکارو توکل می خواد. کاش جوری زندگی کنیم که امروز حسرت دیروز رو نخوریم و امیدوار منتظر فردا بمونیم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 21:6 توسط ساحل |
|
|
براي تحقيق يه درس مجبور شدم به يک مرکز ترک اعتياد سري بزنم البته بايد بگم رئيس اين مرکز يکي از آشناهاست وگرنه نمي تونستم به اين راحتي وارد اين مرکز بشم و با بچه هايي که براي ترک به اين مرکز اومده بودن صحبت کنم. مي دونين با مني که اولين بار بود مي ديدند صحبت و دردودل خيلي سخت بود، اما يکي از اونها با من دردودل کرد. يه موقع همين يه دردودل ممکنه مارو از انجام خيلي کارها که بر اثر ناراحتي هاي دور و برمون به ما تحميل ميشه منصرف کنه. اسمش حجت بود و بخاطر مصرف تقريبا همه چيز و توهم ها و ناراحتي هاي عصبي که براش ايجاد شده بود براي ترک به اين کلينيک مراجعه کرده بود. آره اسمش حجت، پدري ارتشي، مادري خانه دار و يه خواهر کوچکتر. وضع مالي خوب که به برکت ارث پدري ايجاد شده بود. پدر خيلي مقرراتي همين جوري که ميشد حدس زد و مادري که هيچوقت سعي در گرم کردن محيط خانواده نکرده بود پدر و مادر از اول باهم اختلاف داشتند اما هيچوقت به فکر جدايي نيافتاده بودن و همين عذاب بچه ها رو بيشتر ميکرد. چون چيزي جز لج و لجبازي در خونشون وجود نداشت و محيط خانواده هميشه سرد و بي روح بود. حجت مي گفت بخاطر همين سرد و بي روح بودن خونه، بي تفاوتي هاي مادر و سختگيري هاي بيش از حد پدر که باعث شده بود حجت تا پيش دانشگاهي با شلنگ از پدرش کتک بخوره همه و همه و البته يه شکست عشقي که خودش بيشتر دلش مي خواست از اين شکست صحبت کنه نه از مشکل خودش چون دختره خيلي زرنگ بوده اول حسابي اونو چاپيده و بعد هم پنج ميليون از اون گرفته و رفته که رفته.باعث شده بود اون به سمت مواد بره اول از حشيش شروع کرده بود و کم کم همه چيز رو تجربه کرده بود. .اين آخري شيشه بدترين بلاي ممکنو سرش اورده بود باعث شده بود يکي از انگشتاي دستشو رو قطع کنه و متوجه نشه و بعد از چند ساعت که اثر شيشه رفته بود تازه فهميده بود چيکار کرده و تازه از اون هم بدتر با چاقو به جون خواهرش مي افته براي کشت و پاي اونو زخمي ميکنه هيچ کنترلي بر اعصابش نداشته و اينها خيلي وحشتناکه خيلي خيلي وحشتناکه. مي دونين نمي دونم چقدر ميتونه مقاومت کنه يا اينکه شرايط زندگيش چقدر مي تونه بهش کمک کنه و چقدر ميتونه در برابر مشکلات زندگي بايسته، اما من براش دعا مي کنم نه تنها براي اون براي همه بچه هايي که مي خوان آزاد باشن از شماهام دوستاي خودم مي خوام براشون دعا کنيد و هميشه يادمون باشه که اين مواد باعث ميشه آدم همه کس خودشو رو فراموش کنه و به مرز جنون برسه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 14:7 توسط ساحل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ما جزء هزاران دانشجوی این کشور پهناورهستیم و با توکل به خدا راهی را شروع کرده ایم که بدون یاری تو موفق نمی شویم پس ما را یاری کن.
اگر احساس می کنی کسی به حرفهایت گوش نمی دهد آنها را بنویس و برای ما ارسال کن خوشحال می شویم. Sahel.rasta@yahoo.com |
| پیوندها |
|
الیاس خزان یه بنده ی خدا تخته سیاه روابط اجتماعی مناسب یا......... عشق ورزیدن یعنی همکاری با خدا طاروس آواژیک یه نفس تازه مبتا دریای بی ساحل بچه محل |
|
RSS
|