تبليغاتX
رستا
درد و دل دانشجویی
چيناي صورتت رو دونه دونه بشمرم لاي هركدومشون هزارتا غصه پنهونه......مادرم... آسمون وقتي كه بارون مي باره همصداي گريه ي مادرمه دل دلتنگ پرنده ي قفس مثل قلب مادرم غرقه غمه لاله ي دل شده اي وقتي مي آي يا صداي يك غريبه گمشده هر چي بغضه توي دنيا مي بينم شكل دلتنگي مادرم شده لاي هر خطوط چين صورتت مي دونم يه عالمه درد و غمه اون خطوط دربه در گم كرده رو خط دلتنگي دنياي منه غم اون چشماي پاييزي و خيس واي چه آتيشي به آدم مي زنه از پريشوني سرنوشت من آينه ي دلت يه عمره مي شكنه باغبون پير من كه غنچه هات هر كدوم عروس گلخونه شده موندي تنها توي اين كلبه ي غم كلبه هم مثل تو ويرونه شده درد من سهم توشد مادر من آخه كي درد تو رو كم مي كنه كي مي سوزونه غم تورو عزيز واسه تو كي پشتشو خم ميكنه.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 9:15  توسط ساحل | 
هميشه دلم مي خواست يه آدم متفاوتي باشم. كاراي متفاوتي انجام بدم. هميشه دلم مي خواست خودمو تو اوج موفقيت ببينم. يه جا نشستن و بيكار بودن عذابم مي داد.دوم دبيرستان بودم كه تصميم گرفتم شروع كنم، يه شروع خوب. دركناردرسام شروع كردم به تحقيق كردن و مقاله نوشتن. لذت مي بردم چون اينا همه بهم انرژي مي داد و يه جورايي كنجكاوي ام رو ارضاء مي كرد.دوستام همش بهم مي خنديدند و مسخره ام مي كردند و همش بهم مي گفتند چقدر حوصله داري دنبال اين چيزها هستي . دبيرستان و پيش دانشگاهي ام را اين طوري تك وتنها گذروندم. آره تنها بودم چون هيچ كسي حوصله ي كاراي منو نداشت، چون هيچ كسي مثل من حوصله ي تو كتابخونه نشستن و كتاب خوندن رو نداشت. كنكور دادم و دانشگاه قبول شدم . وقتي وارد دانشگاه شدم نه تنها علاقه ام به نوشتن و تحقيق كم نشد بلكه بيشترهم شد. سعي كردم بيشتراز گذشته كار كنم. دانشگاه با سالهاي قبل تحصيلي ام يه فرقي داشت. تو دانشگاه ديگه مثل دبيرستان و پيش دانشگاهي ام تنها نبودم . همون ترم اول با كسي آشنا شدم كه اونم مثل من سرش درد مي كرد واسه اين كارا. هردومون احساس مي كرديم كه فقط ما دو تا هستيم كه همديگه رو خوب مي فهميم. تو دانشگاه هم از بي معرفتي دوستامون بي نصيب نمونده بوديم. همشون مي خواستند يه جورايي ما رو نااميد و مأيوس كنند، اما ما تصميم خودمون و گرفته بوديم و همچنان مصمم به راهي كه انتخاب كرده بوديم ادامه داديم و مي دهيم و خواهيم داد. الان ما دوتا دانشجوي موفق هستيم كه به اين موفقيت افتخار مي كنيم. من مي خواستم از اين طريق به همه ي دوستام بگم كه تو مسير زندگيشون اول يه راه درستي رو انتخاب كنند و بعد وقتي قدم تو اين راه گذاشتند هيچ وقت به اون شك نكنند و سعي كنند با مسائل و مشكلاتي كه تو مسيرشون پيش مي آد بجنگند.در اين صورت پايان موفقيت آميزي خواهند داشت. اينم درد دل من بود اما مثل اينكه با درد دل هاي قبلي يه كم فرق داشت..... به هر حال ممنون ازاينكه به درد دل من گوش داديد. (ر. س 21 ساله از تهران)
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 10:11  توسط ساحل | 
بنويس،بنويس ،که تو پر از ذوق و شوق براي نوشتن هستي .  که تو هستي پس بنويس شروع کن از همين الان حالا پاشو ديگه!!!
يه کاري بکن کاري که از عهده تو بر خواهد آمد. تو مي تواني من به تو ايمان دارم تو هم به خودت ايمان داشته باش پس بنويس. ديگران به کساني مانند تو افتخار خواهند کرد، پس ، بنويس.

ما منتظرت هستيم با نوشته هايت رونقي براي اين کلبه درويشي باش.
                                           ما چشم انتظار قلم سبزت هستيم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 0:16  توسط ساحل | 
كاش.... كاش تو دل هيچ كس غمي نباشه... كاش هيچ كس تو زندگيش غصه اي نداشته باشه... كاش همه همديگه رو دوست داشته باشند... كاش همه قدر خودشونو بدونند... كاش همه قدر همديگه رو بدونند... كاش همه عشق رو گوهر زندگيشون بدونند... كاش هيچ كس با هيچ كس قهر نشه... كاش هيچ كس دل هيچ كس و نشكنه... كاش تو دنيا هميشه صلح باشه... كاش همه با هم صادق باشند... كاش همه تو زندگيشون ،تو دوستي هاشون پاك و بي ريا باشند... كاش همه قلبشون مثل آينه صاف و روشن باشه... كاش هميشه رو لب همه خنده باشه... كاش همه چراغ دلشون هميشه روشن باشه... كاش همه دنيا رو زيبا ببينند... كاش همه آينده رو روشن ببينند... كاش همه قدر لحظه لحظه زندگيشون رو بدونند... كاش هيچ كس غم داشته ها و نداشته هاش رو نخوره... كاش يه روزي همه ي اين كاش ها حقيقت بشه...
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 9:6  توسط ساحل | 

كاش، دلهاي همه به پاكي و شفافيت اين شبنم بود.

كاش............... كاش................. كاش..............

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 14:56  توسط ساحل | 

تهران شهر شلوغيه، آدم هاش متفاوتن، یکی اصالتا تهرانیه، یکی از روستاست یکی از شهر،یکی  بلوچستانی ، یکی اصفهانی و....... خلاصه آدم ها به دلایل گوناگون وارد این شهر بزرگ میشن و باز به دلایل گوناگون خیلی از اونها ماندگار میشن.

اگر ما به قشر دانشجو نگاه کنیم خیلی ها بعد از تمام شدن درسشون علاقه ای به برگشت ندارند.من برای یه کار تحقیقی با پسری 25 یا 26 ساله که مشغول گذراندن کارشناسی ارشد خود در تهران بود رو برو شدم، وقتی بهش گفتم برای آینده چه تصمیمی داری ؟ وقتی برگشتی می خوای چیکار کنی؟ اون به من گفت علاقه ای به برگشت نداره و دوست داره تهران بمونه، اینجا ازدواج کنه و شغل انتخاب کنه.وقتی دلیلشو پرسیدم گفت :خب معلومه هیچ کاری نمیتونی انجام بدی و از هیچ شان و منزلتی برخوردار نیستی،امکاناتی که اینجا هست اونجا پیدا نمیشه و هیچ کس قدر تو رو نمی دونه، وقت تلف کردنه و از داشتن یه آینده خوب محرومی.

اما من با خودم فکر کردم که اگر قرار باشه همه بمونن بخاطر این مسائل پس کی میشه همه جای ایران پیشرفت کنه و همه جا دارای امکانات بشه؟

خیلی ها هم عنوان می کردن که با اینکه ما اینجا هستیم اما پیگیر مسائل و مشکلات شهر خود هستیم و تلاش خودمون را برای هر چه بهتر شدن شهر خود می کنیم.

واقعا اگر فکری اندیشیده نشه معلوم نیست شاهد چه اتفاقاتی در آینده هستیم؟؟

با اینکه ما خیلی از این قبیل مشکلات را قبول داریم اما اینها چیزی جزء بهانه نیست  وامید این رو داریم که همه برای آبادانی کشور عزیزمون سخت تلاش کنیم و برامون هم فرقی نکنه که در کجا خدمت می کنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 14:12  توسط ساحل | 

دلمون مي خواد الان كه وارد تعطيلات تابستوني شديم از خاطرات يك سال گذشته واستون بگيم . خاطرات تلخ و شيريني كه خيلي ما را تحت تأثير خودش قرار داد و گاهي هم ما را از اين رو به اون رو كرد.همش واسمون خاطره بود . همون روزاي اول كه همه يه جورايي به هم غريبي مي كردند و همديگه رو نمي شناختند و روزاي آخر بايد به زوراونا روازهم جدا مي كردي خيلي جالب بود. بازي استقلال و پيروزي كه همه ي دانشكده تو سلف جمع شده بودند و بازي رو تماشا مي كردند و واسه هم كركري مي خوندند و بلاخره آخربازي استقلالي ها شاد وخوشحال وپرسپوليسي ها شرمنده و ناراحت اومدند بيرون و جشن استقلالي ها بعد بازي تو دانشكده خيلي جالب و شيرين بود. عيدي گرفتن از استاد كه خيلي با حال تر از همه بود. نمي دونم تا حالا شما ازاستادتون يه هزاري نو و تانخورده عيدي گرفتين يا نه؟ما كه گرفتيم و اون بهترين عيدي دوران تحصيلي مون بود. كل انداختن تو كلاس بين همكلاسي ها هم از خاطرات شيرين تو كلاس بود كه گاهي اوقات استا دا از دستون ديگه مي خواستند موهاشون و بكنند(البته اونايي كه موداشتند!). لج كردن بعضي ها تو دانشكده با آدم ،به طوري كه چشم ديدن آدم رو نداشتن هم يه جورايي شيرين بود چون مي ديدي كه الكي حرص مي خورن و اين حرص خوردن رو مي خوان يه جورايي آدم نفهمه. چاپ كردن نشريه و مقاله نوشتن و اين جور كارا كه تو دانشكده خوراكمون شده بود بيشتر بهمون انرژي مي داد و برامون خيلي خاطره انگيز بود. نمي دونم تا حالا واستون اتفاق افتاده كه درحين دويدن به كسي بخوريد يا نه؟ چشمتون روز بد نبينه با عجله و بدوبدو داشتم از كتابخونه دانشكده مي اومدم بيرون كه يك دفعه نتونستم خودمو كنترل كنم و با كله رفتم تو شكم يكي از دانشجوهاي پسر دانشكده مون .از بس ضايع شده بودم ديگه سرم رو بالا نكردم تا ببينم كي بود بايه ببخشيد سرو تهش رو هم آوردم و زود رفتم. راستي اينكه تازه خوبش بود ،يه روز يكي از پسراي دانشكده داشت همين طور كه راه مي رفت با پشت سريش حرف مي زد كه يهو رفت تو بغل يكي از دختراي دانشكده . بيچاره دستپاچه شد و دختره رو بغل كرد . نمي دونيد كل دانشكده كپ كرده بودند مي خنديدن و بيچاره پسره داشت از خجالت آب مي شد. در كنار اين همه خاطرات شيرين ، خاطرات تلخي هم داشتيم . روزهايي هم داشتيم كه همه حالمون گرفته بود و گريه مي كرديم . يكي از هم دانشكده اي هامون رو از دست داديم كه برامون باورنكردني بود . يكي از بهترين استادامون رو ازدست داديم كه برامون خيلي غم انگيز بود.

همه ي اينها باعث شد كه دانشگاه برامون يه جورايي شيرين و دلپذير باشه. طوري كه سه ماه دوري از اون برامون خيلي سخت باشه مثل اون روزهاي آخر سال تحصيلي تو مدرسه كه با گريه از هم خداحافظي مي كرديم.       مثل همون روزا.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 21:56  توسط ساحل | 

  تقديم به خوشبوترين گل عالم

 

دلم انگاری گرفته           قد بغض یا کریما

عطر جمعه توی ایوون    میشینم مثل قدیما

تو دلم میگم آقا جون        تو مرادی من مریدم

من به اندازه وسعم          طعم عشقتو کشیدم

کاشکی از قطره اشکت    کمی آبرو بگیرم

یعنی تو چشمه چشمات     با نگات وضو بگیرم

برای لحظه دیدار           از قدیمها نقشه داشتم

یه دونه هدیه ناچیز         واسه تو کنار گذاشتم

یادمه یکی به من گفت     هر کی تنهاست توی دنیا

یه دونه نامه خوش خط    بنویسه واسه آقا

کاغذ نامه رو بعدش        توی رودخونه بریزه

بنویسه واسه مولاش       خاطرت خیلی عزیزه

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 20:24  توسط ساحل | 

سايه ي عزيز پدر را بالاي سرم ندارم. ازمهرومحبت پدرانه محرومم. اما به جاي اينها خدا يه چيزي بهم داده كه احساس كمبودي نكنم. «صبر» ،خدا اين نعمت بزرگ را به من داده تا همه ي حرفها و مشكلات را تحمل كنم. تا قبل ازاينكه بيام دانشگاه ، وقتي هركسي مي فهميد كه من پدرم شهيد شده و جاي پدر تو زندگيم خاليه با ترحم به من نگاه مي كردند و سعي مي كردند برام دل بسوزونن اما نمي دونستند كه با اين كارا وجود منو مي سوزونن. وقتي دانشگاه قبول شدم ديگه تحمل نگاه ترحم آميز مردم عذابم نمي داد، حرفهايي كه بهم مي زدند بيشترسينمومي سوزوند. بهم مي گن تو كه فرزند شهيدي ، سهميه داري ، بي دردسر قبول مي شي . خوش به حالت كاش ما هم سهميه داشتيم . يا مي گن بچه هاي شاهد فقط با سهميه قبول مي شن. با شنيدن اين حرفها قلبم آتيش مي گيره . آخه من به اينا چي بگم، اگه خوش به حال منه كه سهميه شاهد دارم ،در عوض شما چيزي رو داريد كه داشتنش كه آرزوي دست نيافتني واسه منه. شما كسي رو تو زندگيتون داريد كه واستون بزرگترين تكيه گاهه. شما چه مي دونيد كه آدم چه حالي مي شه وقتي تو مدرسه جلوي دوستات بهت بگن شغل پدرت چيه و تو بي جواب بموني. وقتي نيمه شب با گريه ي مادرت از خواب بيدار شي ،شما چه مي دونيد كه چقدر آدم دلش مي گيره. شما چه مي دونيدكه چقدرآدم عذاب مي كشه وقتي كه نگاه آلوده ي نامردا آسايش مادرت روبهم مي زنه.خوش به حال شما ، خوش به حالتون وقتي كه بچه بوديد و با دوستاتون دعواتون مي شد مي تونستيد بگيد كه به بابام مي گم. خوش به حالتون كه روز پدرمجبورنيستيد  به جاي كادو، فاتحه بفرستيد. با اين  همه شما بازم مي گيد كه خوش به حال ما سهميه دارا؟

آره ، درسته كه همه مي گن فرزندان شاهد سهميه دارند اما همين سهميه هم ضوابطي داره وبه همين راحتي كه شما فكر مي كنيد نيست.

اگه شما آرزوي اين را داريد كه اينجوري، با اين راه،به موفقيت برسيد من حاضرم جام و با شما عوض كنم.....شما چي حاضريد؟

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 10:3  توسط ساحل | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
ما جزء هزاران دانشجوی این کشور پهناورهستیم و با توکل به خدا راهی را شروع کرده ایم که بدون یاری تو موفق نمی شویم پس ما را یاری کن.
اگر احساس می کنی کسی به حرفهایت گوش نمی دهد آنها را بنویس و برای ما ارسال کن خوشحال می شویم.
Sahel.rasta@yahoo.com










نوشته های پیشین
شهریور 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
پیوندها
الیاس
خزان
یه بنده ی خدا
تخته سیاه
روابط اجتماعی مناسب یا.........
عشق ورزیدن یعنی همکاری با خدا
طاروس
آواژیک
یه نفس تازه
مبتا
دریای بی ساحل
بچه محل
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان


Free Hit Counter