![]() |
![]() |
|
| درد و دل دانشجویی |
|
جووني، جووني، جووني. انرژي، نشاط، هيجان. جووني يه دوره اي اززندگي هرآدمه اما هركس يه نظري درمورد اون داره. يكي مي گه جووني يعني كار و تلاش. اون يكي مي گه جووني يعني با رفيقات سوار ماشين ، صبح تا شب، خيابونا روگزكني و ول بگردي وخوش بگذروني. يكي ديگه مي گه جووني يعني صبح تا شوم تو باشگاه وزنه بزني تا بازوهات اندازه ي كوه دماوند بشه. يكي ديگه مي گه جووني يعني صبح تا شب كتاب بخوني و آزمايش كني تا بالاخره يه چيزي ازت در بياد. يكي مي گه جووني يعني آدم لوتي اي باشي و مردي كني و فكرديگرون هم باشي. بعضي هاهم مي گن جووني يعني غرور. شما با كدوم ازاينا موافقيد؟ يعني جووني فقط همين؟ جووني هركسي براش يه رنگي داره. واسه يكي آبيه، واسه يكي ديگه سبزه، واسه يكي هم قرمزه. اما واسه بعضي هاهم متأسفانه سياهه. راستي جووني شما چه رنگيه؟ جووني شيرين ترين دوره ي زندگي هرآدمه واين شيريني را زماني مي تونيم خيلي خوب حس كنيم كه ازاون به بهترين نحوممكن استفاده كنيم. اميدوارم هميشه جوون بمونيد و درست جووني كنيد!!!!!!!!
و حالا سخني ازمعلم شهيد « د كتر علي شريعتي» : اي جوان! تو مي داني و همه مي دانند كه زندگي از تحمل لبخندي بر لبان من، ازآوزدن برق اميدي درنگاه من، ازبرانگيختن موج شعفي دردل من عاجزاست. تو مي داني و همه مي دانند كه شكنجه ديدن بخاطر تو، زنداني كشيدن بخاطرتو، ورنج بردن به پاي تو تنها لذت بزرگ زندگي من است. ازشادي توست كه برق اميدي درچشمان خسته ام مي درخشد وازخوشبختي توست كه هواي پاك سعادت را درريه هايم احساس مي كنم، نمي توانم خوب حرف بزنم، نيروي شگفتي را كه در زيراين كلمات ساده و جمله هاي ضعيف پنهان كرده ام درياب! درياب! من تو را دوست دارم، همه زندگي ام ، همه روزها وهمه شبهاي زندگي ام، هر لحظه اززندگي ام براين دوستي شهادت مي دهند، شاهد بوده اند و شاهد هستند. آزادي تو مذهب من است، خوشبختي تو عشق من است، آينده تو تنها آرزوي من است.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 13:28 توسط ساحل |
|
|
خانوم فال مي خواي... يه فال بخرين... خانوم تو رو خدا يه فال ازم بخرين... اين صداي يه دختر بچه ي هشت ساله اي بود كه تو چشماي قشنگش يه غم هشتاد ساله موج مي زد. آره ، يه غمي داشت چون حسرت يه زندگي راحت تو دلش مونده بود.حسرت رفتن به مدرسه ، حسرت يه لباس قشنگ ، حسرت يه عروسك مو طلايي خوشگل و حسرت خيلي چيزهاي ديگه. گفتم: اسمت چيه؟ گفت: گلناز. گفتم: گلناز كلاس چندمي؟ گفت: كلاس چندم؟ من كه مدرسه نمي رم. گفتم: مگه چند سالته؟ گفت: مامانم مي گه هشت سالمه. گفتم: پس چرا مدرسه نمي ري؟ گفت: واسه اينكه بابام مي گه ما پول نداريم و بايد كار كنيم. من هم بايد كار كنم و پول درآرم. گفتم: خودت دوست داري كار كني؟ سكوت كرد. اما سكوتش بلندتر از هزاران فرياد و ضجه بود. ازش يه فال خريدم. اين فال هم مثل بقيه فالهايي كه تو دستش بود خبر از يه آينده ي خوب و رسيدن به اون چيزي كه مي خواي بود. دلم گرفت . با خودم فكر كردم كه شايد گلناز و خيلي هاي ديگه مثل گلناز آرزوي اينو دارن كه يكي بياد و بايه چيزي بهشون از يه آينده خوب و آروم واقعي خبر بده. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 16:42 توسط ساحل |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 13:47 توسط ساحل |
|
|
سلام
بعد از چند وقتی که نمی اومدیم یا دیر میومدیم این دفعه دست پر اومدیم اومدیم بگیم اگه یه موقعی بدی یا خوبی ازمون دیدید حلال کنید چون اگه خدا بخواد دو روز دیگه عازم شهر پیامبر و مکه معظمه هستیم واسه همتون اونجا دعا می کنیم شما هم ما رو دعا کنید فعلا خدانگهدار همتون |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 13:41 توسط ساحل |
|
|
سلام به همه دوستان گل خودمون
سال نو مبارک امیدواریم سال خیلی خیلی خوبی را پیش رو داشته باشید. به امید موفقیت روزافزون دوستان خودمون |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 13:11 توسط ساحل |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم اسفند 1386ساعت 19:17 توسط ساحل |
|
|
چقدر به خودتون ایمان و اعتقاد دارید؟ چقدر حرفایی را که از ته ته دلتون یه موقعی به ذهنتون می آد باور دارید؟
اگه هر از چند گاهی به اینم فکر کنی بد نیست !!!!!!!!! امتحان کن! از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند، تنها آنان که با خود چتر می برند، به کار خود ایمان دارند. اسکاول شین از زبان عیسی مسیح می گه که اگه به اون چیزایی که تو ذهنتون دارید اعتقاد داشته باشید و به اون ایمان داشته باشید حتما براتون اتفاق می افته . مهم نیست خوب یا بد اما یه روزی ،یه جایی به این حرف می رسید. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 11:8 توسط ساحل |
|
|
و تواي انسان، اين پيام خداوند را بشنو كه براي نيل به نيروانا، براي حلول خدا در تو وبراي طي فاصله ي دراز ميان زمين وآسمان، بايد درهمين زندان تن، زنجير خاك غربت زمين بماني وبا رياضت تسليم و شكنجه ي عبادت، راه حلول خدا را، آن سرچشمه اي را كه روح تو موجي ازآن است، در پيش پاي او همواره كني و تو مي تواني، كه در اين زندان خاك رهايي خود را به چنگ آوري، در خدا محو شوي و خدا در تو ورود كند و خدا تو شود و تو خدا شوي و دو گانگي برخيزد و اين ها همه را تو مي تواني به دست آوري ، به اينجاها مي تواني برسي ،هرچند دراسارت خاك باشي و گرفتار زمين دني دنيا بماني،اگرعبادت كني وراه عبادت را بشناسي و مقام بلند تسليم و رضا سرمايه ي ارجمند تفويض را كسب كني و بايد چنين كني و بايد چنين باشي. اي تو كه مسجود ملائك شده اي! من عصيان را دوست نمي دارم. هر موج طغياني ، هر صداي انفجاري ، هر جستني مرا مي آزارد.... بس است! بس است! ديگر نمي توانم ببينم! يك عمر تسليم، يك زندگي تحمل، سالها و سالها وسالها... چه مي گويم؟ نسل ها و نسل ها تماشا، عمل، تسليم! ديگر نمي توانم! هرعصياني مرا به تسليم يا لااقل تسليم وا مي دارد. لااقل ، به تحمل، مگر نه هر تحملي خود يك نوع تسليمي است؟ يا مقدمه اي است، ديباچه ي تسليمي است؟ من مي خواهم عصيان كنم . انسان يعني يك حيوان عصيانگر!« من عصيان مي كنم ، پس هستم.» |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم آذر 1386ساعت 9:21 توسط ساحل |
|
|
شده باگفتن یک حرف ، |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 12:10 توسط ساحل |
|
|
سلام من دوست دارم سرگذشت تلخ زندگیمو برای شما بگم شاید یه کم خالی بشم ، یعنی در اصل دلم می خواد درددل کنمبا اجازه؛ اسم من ساراست و الان بیست و پنج سال دارم نه ساله بودم که پدرم و از دست دادم اونم با حادثه بدی ، پدرم اعدام شد من موندم و چهارتا برادر و یه مادر ، مادرم خیلی زحمت ما رو کشید ، خیلی سختیها رو به جون خرید و ایستادگی کرد که ما کمتر احساس کمبود کنیم و به حق از هیچ گذشتی هم دریغ نکرد نمیخوام از پدرم بد بگم ولی در کنار صد تا حسنی که داشت چند تا عیب بزرگم رو هم پوشش می داد ، یکیش رفیق بازیش بود بعدی ولخرجی و بعد از اونم زنی که به عنوان هوو سر مادرم اورد ولی خوب مادرم همیشه می گه به خاطر حسناش و به خاطر مردونگیاش و مرد بودنش این چیزا اصلا براش مهم نیست و کاملا هم تو این مورد صداقت داشت چون جدای از این که دیگه ازدواج نکرد سعی کرد جوری زندگی کنه که حداقل شرافت و ناموس پدرم رو حفظ کنه.ولی همونجوری که همتون هم می دونید همه چیز همیشه تماما پاک نمیشه و اثراتی داره مثل همین موضوع مرگ پدرم که مادرم همیشه ازش می ترسید مخصوصا سر مسئله ازدواج من ، که از غریبه ها می ترسید به خاطر اینکه این موضوع چوب بشه کوبیده بشه تو سرم و اینکه سرکوفت بشنوم و خودم هم ازدواج فامیلی رو دوست نداشتم ولی به هر صورت بعد از آمد و رفت چند تا خواستگار مادرم بلاخره با منطقش و بیشتر از اون به خاطر اینکه دوست نداشتم بهش نه بگم با ازدواج من با یکی از بستگان پدرم موافقت کرد در صورتیکه درسته که فامیل بودیم ولی از لحاظ فرهنگی مثل هم نبودیم و کاملا شرق و غرب ولی بلاخره نامزدی و به سرعت برق عقد در کنارش امد و گذشت.منطق مامانم این بود که پسره رفیق باز ، قمارباز ، زنباز ، الکی و معتاد نیست به هر حال اینها استدلالهای مامانم بود و منم رو قبول داشتم که خیلی خوبه و حتی لازم ولی به نظرم کافی نبودن اما بلاخره مادرم پیروز شد و منم مغلوبی که خودم تسلیم شده بودم بدون هیچ درگیری شاید عقلم به اندازه الان نبود وگرنه به هیچ قیمتی حاضر به این کار نمی شدم.خلاصه چهار سال و نیم پیش به مدت شش ماه نامزد بودم به مدت دو سال و یک ماه عقد و الان دو ساله که عروسی کردم از همون دوران نامزدی پشیمون شدم به چند دلیل به دید من اون خسیس بود ، مشکوک بود و بدبین ولی همه گفتن اینا مال دوره نامزدیه بعد خوب می شه ، عقد شدیم دوباره اون دو خصیصه رو داشت به اضافه این که دیگه ایمان پیدا کرده بودم که اهل کار کردنم نیست راستی تو پرانتز بگم که سربازی هم نرفته بود و هنوزم نرفته ، و این براش بهونه خوبی بود که کار به سرباز نمیدن!!! اینطوری بازم مخالفت من شروع شد و بازم گفتن بعد از عروسی خوب می شه و منم به خاطر مادرم و بردارهام دندون رو جیگر گذاشتم ولی الان بعد از مدت دو سال که از عروسیمون هم می گذره می بینم که واقعا همه چیز رو باختم زندگیم ، جوونیم ولی هیچ امتیازی به دست نیاوردم فقط از لحاظ روحی و حتی جسمی داغون شدم و الان بعد از چهار سال و خرده ای دیگه مطمئن هستم که نمی تونم باهاش زندگی کنم دیگه به مامانم تمام حرفام و زدم و اونم می دونه که به اخر خط رسیدم ولی بازم می گه یه مقدار دیگه تحمل کن ولی واقعا دیگه برام سخته من سرکار برم و در عین حال درس بخونم ولی اون از صبح تا شب تو خونه پای تلویزیون به نظر شما به این میگن مردونگی یا به این آدم میگن مرد؟! و این اصلا می تونه تو پیری مثلا عصای دست من بدبخت که از صبح تا 6 بعدازظهر سرکارم بشه؟! ببخشید که با حرفام باعث ناراحتیتون شدم ولی اینا رو گفتم که لااقل بقیه از این زندگی عبرت بگیرن و خودشون تو حچل نندازند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مهر 1386ساعت 11:43 توسط ساحل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ما جزء هزاران دانشجوی این کشور پهناورهستیم و با توکل به خدا راهی را شروع کرده ایم که بدون یاری تو موفق نمی شویم پس ما را یاری کن.
اگر احساس می کنی کسی به حرفهایت گوش نمی دهد آنها را بنویس و برای ما ارسال کن خوشحال می شویم. Sahel.rasta@yahoo.com |
| پیوندها |
|
الیاس خزان یه بنده ی خدا تخته سیاه روابط اجتماعی مناسب یا......... عشق ورزیدن یعنی همکاری با خدا طاروس آواژیک یه نفس تازه مبتا دریای بی ساحل بچه محل |
|
RSS
|